
دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت در انتظار تو چشممسپید گشت و غمی نیست اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه نمیرمد مگر از توتیای گرد سیاهت بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک اجازتی که سری بر کنم به جای گی...
ادامه مطلب
شعر از هوشنگ ابتهاج مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا سایهی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا جان دل و دیده منم، گریهی خندیده منم یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز کان صنمِ قبلهنما، خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش، تافته در دیدهی من آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا گوهرِ گُمبوده نگر، تافته بر فرق فلک گوهری خوبنظر، آمد و سنجید مرا نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو مینگرم ...
ادامه مطلب